FavoriteLoadingافزودن به فهرست اشعار منتخب

غزل ۰۰۸- ساقیا برخیز و درده جام را

۱

ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

۲

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را

۳

گر چه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

۴

باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

۵

دود آه سینه نالان من

سوخت این افسردگان خام را

۶

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

۷

با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را

۸

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید آن سرو سیم اندام را

۹

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

۱ ساقیا برخیز و جام شراب بده؛ غم روزگار را خوار و زبون ساز و زیر خاک مدفون کن.

درده از دردان به معنی دادن ، عطا کردن.

جام گر چه به معنی مطلق جام، پر یا خالی است، معمولا به معنی جام پر، یا کنایه از مظروف آن شراب است.

خاک بر سر کردن مجازا به معنای پست و زبون گردانیدن و خاک بر سر غم ایام کردن، غم روزگار را ناچیز و بی مقدار تلقی کردن است.

خلاصه معنی اینکه ساقی شراب بده تا غم روزگار در نظرم پست و حقیر جلوه کند.

۲ پیاله می را به دستم بده تا این دلق کبود رنگ را از سر بیرون بکشم.

ساغر لغت فارسی است به معنی جام.

دلق «که اینهمه در اشعار و کتب صوفیه وارد شده همه جا به معنی لباس صوفیه است؛ یعنی خرقه ای که روی همه لباسها می پوشیده اند و ظاهر پشمی بوده است. دلق یا ساده بوده، یا .صله داشته که در آن صورت دلق مرقع می گفته اند و یا رنگ به رنگ بوده که دلق ملمع می گفته اند. در بین صوفیه ی اسلام رنگ دلق همیشه کبود و سیاه بوده و دلق ازرق گفته می شده»[۱].

دلق لباس جلو باز نبوده و بدین جهت بایستی آن را از سر خود بیرون بیاورند یا بپوشند و چنین است که می گوید تا ز سر بر کشم؛ در فرهنگ البسه مسلمانان آمده است «دلق لباس فقیران ، درویشان و داعیه دارای مقام ولایت است. بقول سیوطی (به نقل منتخبات عربی، جلد دوم، صفحه ۲۶۷) قضات و علما دلقی فراخ و جلو بسته می پوشیدند که مدخل آن بر روی شانه قرار داشت و خطبا «یک دلق گرد و چرخی برنگ سیاه، رنگ مخصوص سلسله عباسیان» را بتن می کردند.»[۲]

می گوید پیاله را به دستم بده تا بعد از نوشیدن مست و بی پروا شوم و این خرقه کبود رنگ را که نشان صوفیگری- صوفی نمائی مزورانه – است از تن خود درآورم و از زهد و ریا دور شوم.

۳ گر چه نزد عاقلان سبب بدنامی می گردد؛ ما پای بند نام و ننگ نیستیم.

دنباله بیت قبلی است که سخن از ساغر می بود، می گوید گر چه ساغر می را عاقلان مایه ی بدنامی می دانند ما مقید به این سخنان نیستیم.

۴ باده بده، چقدر کبر و غرور ؛ خاک بر سر جسم انسانی که سرانجام خوشی ندارد.

خاک بر سر در معنای اصطلاحی خود برای تحقیر آمده و در عین حال در معنی حقیقی خود، یعنی مدفون شدن جسم زیر خاک، نیز صادق است.

نَفس: تن، جسد، کالبد، شخص انسان، ذات.

فرجام به معنی پایان است؛ و نافرجام آنچه پایان ناخوش دارد، در بیت اشاره به مردن و پایان زندگی است، که با خاک بر سر کردن یعنی مدفون کردن، ارتباط و علاقه معنی پیدا می کند.

می گوید شراب بده و غرور و خودبینی را کنار بگذار. این وجود با عاقبت ناخوشش خوار و ذلیل باد

۵ آهی که مانند دود از سینه ی نالان من بیرون می آید؛ این گروه دلمرده ی بی تجربه را سوزانید.

افسرده: پژمرده، یخ بسته.

مقصود اینکه سخنان سوزناک من دل افسردگان بی تجربه را سخت متاثر کرد.

۶ کسی را از خاص و عام محرم را ز دل آشفته و عاشق پیشه خود نمی بینم.

شیدا: آشفته، شیفته، مجنون، عاشق.

۷ به محبوبی آرام بخش دل تعلق خاطر یافته ام؛ محبوبی که یکباره قرار و آرام را از دل من برده است.

میان دلارام در مصراع اول و آرام دل بردن او در مصراع دوم تناقض معنی وجود دارد، زیرا دلارام یعنی آنکه وجودش به دل آرام می دهد، پس چگونه آرام دل شاعر را ربوده است. و حل نکته بدین صورت است که می خواهد بگوید محبوب در مورد حافظ بر خلاف روش معمول خود عمل کرده. چنانکه در این بیت:

این قصه عجب شنو از بخت واژگون            ما را بکشت یار به انفاس عیسوی

می گوید آنکه بنا بر معمول مایه آرام دل است، آرام دل مرا ربوده است.

۸ هر کس که آن محبوب خوش قد و بالا و اندام مثل نقره سپیدش را دید، دیگر به سرو چمن نگاه نخواهد کرد- قد و بالای سرو در نظرش حقیر می آید.

۹ حافظ ، شب و روز تحمل سختی کن؛ سرانجام روزی به آرزوی خودخواهی رسید.

 

———————————————————–

[۱] غنی،… تاریخ تصوف در اسلام…ص ۷۳٫

[۲] دری،…فرهنگ البسه مسلمانان.

۵ نظر

در صورت تمایل می‌توانید دیدگاه، پیشنهاد و یا مطلب ادبی خود را در زیر وارد نمایید.

دیدگاه‌ها

ننگرد دیگر به ……
این بیت از حافظ نیست

[پاسخ]

جناب حافظ طالب وصال یاری است که این شعر را برای او سروده است و البته منظور وی عشق مجازی به یک دلبر زن نیست در بیت آخر می فرماید که اگر صبر کنی به وصال یار خواهی رسید و از او کام خواهی گرفت و یک نوع کام گرفتن همان دیدار با معشوق است که حافظ او را شاید یکبار دیده و یا از حسناتش چیزی شنیده است اما اکنون می خواهد همراه او باشد و شاید او زیباروی محبوب همگان حضرت حجت باشد.

[پاسخ]

من در تعجب هستم که در باره اشعار باین نغزی و روشنی چرا اینهمه اصرار هست که افکار این فیلسوف بی نظیر وطنمان را همه میخواهند با افکار خود وفق داده و به عنوان تفسیر به خورد جامعه دهند.
من گمان نمیکنم مقصود حافظ از رسیدن به وصال یار بقول این نویسنده “حضرت حجت” با شد که گمان نمیکنم حافظ بایشان اصلا ایمان و عقیدتی داشت. مقصود حافظ همان عشق حقیقی ست که تمام انسانهای روی زمین وحتی حیوانات و نباتات نیز از آن لذت میبرند. لذا هیچ دلیلی برای تغیر تفکرات این نویسنده را من جایز نمیدانم که یک شخصی بخواهد بر طبق عقاید مذهبی و شاید خرافاتی خود آنرا بیان نموده و بعنوان تفسیر بخورد مردم جامعه دهد.

[پاسخ]

به نظر من زیبارویی که بر سر آن جنجال است چه عشق حقیقی و چه حجت هردو محبوب هستند یکی هدف و دیگری وسیله و هر دو به سمت کمال مطلق ما را دعوت می کنند هیچ یک دیگری را نقض نمی کند همه در کل یکی هستند آیا حضرت حجت چیزی جز توجه ما به حضرت حق را می گوید نه در واقع. این دنیا تالار آیینه ای است که عکس محبوب حقیقی بر روی آن افتاده و هرکسی به گوشه از اسماءالصفات حضرت حق توجه دارد در نگاهی به ثروت می نگرند که در واقع در حال تماشای صفت غنی بودن حضرت حق هست و… پس هر شخصی برای رسیدن به محبوبی که تصویر آن در آیینه افتاده در جستجوست گاهی نیز جمال انسان کامل که حضرت حجت عج را می بیند و این نگاه بندگان به این آیینه از بعد و دید آنهاست و ما نیز نمی توانیم در درست و غلط بودن آن قضاوت کنیم بهتر است شنونده باشیم
بخصوص در مواردی که علم ما به آنجا نمی رسد چه این سخن شخصی باشد که ما فکر می کنیم اصلا به این موضوع نمی اندیشیده ولی در واقع ما که حافظ نیستیم « والله علیم بذات صدور»

[پاسخ]

آقای ضیائی نمی دانم شما دکتر هستید یانه
اما این را می دانم که وحدت یعنی به سوی یک هدف حرکت کردن و حافظی که می گوید :
به قرآنی که اندر سینه دارم
حجت یا موعود را قبول نداشته باشد و ای پادشه خوبان را که از دوری او غمگین است واو را می خواند : وقت است که بازآیی ؛ رابیهوده گفته باشد.
وبه نظر شما که عقاید مذهبی وبه قول خودتان شاید خرافاتی را در تفسیر دخیل دانسته ؛ کدام خرافات را دخیل در بالاترین عقیده انسان که همانا انتظار منجی باشد می دانید واین را هم می دانم که حافظ مسلمان بوده و مسلمانی که امام زمان خود را نشناسد مسلمان نیست را هم می داند.منظور حافظ از دلبر اگر حضرت حق است به این دلیل است که :چون که صد آمد نود هم پیش ماست. پس شما هم عقاید خودتان را صد در صد منطبق بر عقاید حافظ ندانید وحافظ رابیشتر بشناسید.

[پاسخ]

دیدگاه‌تان را بنویسید:

(لازم)

(لازم)


به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.