<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: غزل ۴۱۱- تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو</title>
	<atom:link href="http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-411/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-411/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 11:23:58 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: یه غریب آشنا</title>
		<link>http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-411/#comment-3234</link>
		<dc:creator>یه غریب آشنا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hafez.mastaneh.ir/?p=135#comment-3234</guid>
		<description>به محبوبی(خواسته از این فال) دل بسته ای که طره مشکسای او، بنفشه رااز حسادت به پیچ وتاب وخنده دلگشای او، غنچه را بی آبرو ورسوا کرده است.محبوبی که  خواب را از چشمانت ربوده وبا وجود دعاهایی از روی صدق و صفا که هر شب  برای محبوب می کنی، گویا محبوب را نظر التفات به شما نیست.وبلبل شوریده ای چون شما را به آه و فغان مبتلا کرده است.
ای عزیز!عظمت عشق در حدی است که گدای آن به حدی می رسد که حتی تاج سلطنت را قبول ندارد.رو این اصل شما که دیروز حتی از نفس کشیدن فرشتگان ناراحتی وبی قراری می کردی اکنون به خاطر محبوب سر وصدای مردم را تحمل می کنی.بدان در آستین گدای عشق گنجی وجود دارد که سرانجام عاشق را به پادشاهی اقلیم وجود او می رساند.
ای صاحب فال!همواره می خواهی محبوب جلوی چشمت باشدوبه اقرار تو شور وشراب عشق زمانی از سرت بیرون می شود که چشم از جهان فرو پوشیده ای وسرت تبدیل به خاک در محبوب شده باشد.وامید آنکه قبل از چنین روزی محبوب را در کنارت ببینی وبه وصالش نائل آیی.ان شاءالله</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به محبوبی(خواسته از این فال) دل بسته ای که طره مشکسای او، بنفشه رااز حسادت به پیچ وتاب وخنده دلگشای او، غنچه را بی آبرو ورسوا کرده است.محبوبی که  خواب را از چشمانت ربوده وبا وجود دعاهایی از روی صدق و صفا که هر شب  برای محبوب می کنی، گویا محبوب را نظر التفات به شما نیست.وبلبل شوریده ای چون شما را به آه و فغان مبتلا کرده است.<br />
ای عزیز!عظمت عشق در حدی است که گدای آن به حدی می رسد که حتی تاج سلطنت را قبول ندارد.رو این اصل شما که دیروز حتی از نفس کشیدن فرشتگان ناراحتی وبی قراری می کردی اکنون به خاطر محبوب سر وصدای مردم را تحمل می کنی.بدان در آستین گدای عشق گنجی وجود دارد که سرانجام عاشق را به پادشاهی اقلیم وجود او می رساند.<br />
ای صاحب فال!همواره می خواهی محبوب جلوی چشمت باشدوبه اقرار تو شور وشراب عشق زمانی از سرت بیرون می شود که چشم از جهان فرو پوشیده ای وسرت تبدیل به خاک در محبوب شده باشد.وامید آنکه قبل از چنین روزی محبوب را در کنارت ببینی وبه وصالش نائل آیی.ان شاءالله</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: احمد فرید بهمن</title>
		<link>http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-411/#comment-1998</link>
		<dc:creator>احمد فرید بهمن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hafez.mastaneh.ir/?p=135#comment-1998</guid>
		<description>با عرض سلام خدمت تمام اعضای محترم این سایت با اجازه شما میخواهم یک غزل در ینجاه بنوسم.
بوی بهار میدهد گیسوی مشک سای تو
پرده بدر کند ز راز چشم سخن سرای تو
حسن جهان و زندهگی پرتو ی نور آفتاب
جمله نظر کنم همی در نظری چو ماهی تو
من که ندارم ین توان عشق خود کنم بیان
کاش شود شبی عیان مهر تو و وفای تو
گر چه شباب عمر من زود گذشت از برم
باری دیگر شدم جوان از کرم وسخای تو
عمر من جمله گر صرف شود بدیدنت
سیر کجا شود چشم از قد سرو سای تو
کور شود چشم من گر نظری کند بغیر
جمله جهان یکی شود کی برسد بپای تو
قهر کنی و ترک من هیچ نکوئ گر سخن
باز  به  تو کند  سلام  بهمن  آشنای  تو.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با عرض سلام خدمت تمام اعضای محترم این سایت با اجازه شما میخواهم یک غزل در ینجاه بنوسم.<br />
بوی بهار میدهد گیسوی مشک سای تو<br />
پرده بدر کند ز راز چشم سخن سرای تو<br />
حسن جهان و زندهگی پرتو ی نور آفتاب<br />
جمله نظر کنم همی در نظری چو ماهی تو<br />
من که ندارم ین توان عشق خود کنم بیان<br />
کاش شود شبی عیان مهر تو و وفای تو<br />
گر چه شباب عمر من زود گذشت از برم<br />
باری دیگر شدم جوان از کرم وسخای تو<br />
عمر من جمله گر صرف شود بدیدنت<br />
سیر کجا شود چشم از قد سرو سای تو<br />
کور شود چشم من گر نظری کند بغیر<br />
جمله جهان یکی شود کی برسد بپای تو<br />
قهر کنی و ترک من هیچ نکوئ گر سخن<br />
باز  به  تو کند  سلام  بهمن  آشنای  تو.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سید جواد</title>
		<link>http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-411/#comment-1057</link>
		<dc:creator>سید جواد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hafez.mastaneh.ir/?p=135#comment-1057</guid>
		<description>سلام ممنون از این سایت جذاب. امیدوارم موفق و سلامت باشین.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام ممنون از این سایت جذاب. امیدوارم موفق و سلامت باشین.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: roya Moghaddas Hoffmeyer</title>
		<link>http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-411/#comment-1056</link>
		<dc:creator>roya Moghaddas Hoffmeyer</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://hafez.mastaneh.ir/?p=135#comment-1056</guid>
		<description>از یافته این تارنما بسیار بسیار خوش نود شدم سالها بود پی چنین چیزی میگشتم. دسته دست اندر کاران درد نکنه. با هزاران مهر میبوسمتان . رویا از دانمارک-</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از یافته این تارنما بسیار بسیار خوش نود شدم سالها بود پی چنین چیزی میگشتم. دسته دست اندر کاران درد نکنه. با هزاران مهر میبوسمتان . رویا از دانمارک-</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

