غزل ۰۲۶- زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
| زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست | پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست |
| نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان | نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست |
| سر فرا گوش من آورد به آواز حزین | گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست |
| عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند | کافر عشق بود گر نشود باده پرست |
| برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر | که ندادند جز این تحفه به ما روز الست |
| آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم | اگر از خمر بهشت است وگر باده مست |
| خنده جام می و زلف گره گیر نگار | ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست |
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
Popularity: 1% [?]
در صورت تمایل میتوانید دیدگاه، پیشنهاد و یا مطلب ادبی خود را در زیر وارد نمایید.
دیدگاهها
واقعاخواستم بگم این حافظ کی بوده که شعراش برای قرنها گفته شده بزرگوارچقدرسروده هاش اززمانه ی خودش جلوتر بوده همانطوریکه شاعرگفته هفت شهرعشق راعطارگشت ماهنوز اندرخم یک کوچه ایم مابایدچی بگیم فقط می تونم بگم وای برما
استاد دکتر حسینعلی هروی حافظ شناس زبده و قدر معاصر در کتاب شرح غزل ها ی حافظ خویش می گوید از این غزل حافظ تصویر معنوی و عرفانی نمیتوان بیان کرد و حافظ در این غزل لحظه ی وصال دو معشوق زمینی را بیان می کند که البته این تفسیر استاد جای بحث و تامل دارد که آیا میل و هوس پست زمینی دست مایه ی حافظ برای سرایش این غزل شگرف و روح نواز بوده است؟!
خلاقیت نگار گرانه در ارائه تصویر ناب از زندگی مادی و نتیجه گیری از آن در این شعر به اوج رسیده است. شعر سه بخش دارد سه بیت اول سه بیت آخر و بیت میانی. بیان ویژگی های ظاهری ، ترکیب آن با اطوار هیجان انگیر و قرار دادن آن در زمان و مکانی خاص در سه بیت اول تصویری رویایی است که از آن برای بیان ضرورت درک موقعیت و شرایط بیشترین بهره گرفته شده است. این ظرفیت زبان فارسی و این توان معجزه آسای حافظ وجود ما را از عشق به فرهنگ ایرانی لبریز می کند. خدایش بیامرزد.
این روزها بارانی و ابری و سردم*****
یک اسمان دیشب برایت گریه کردم******
تاریک شد حجم اتاق خالی من********
وقتی که گفتی می روم تابرنگردم******
رفتی و من در حسرت لبخندهایت******
زخمی ترین اواره ی زنجیر و دردم****
من از هجوم تیره شب می هراسم*****
مصلوب غم.دلسردو پاییزو سردم******
درازدحام این غزل چشم تو گم شد ***
تابیت اخر گشتم و پیدا نکردم@


فلسفه خلقت آدمی همواره دستمایه بسیاری از اشعار بوده است
یکی از زیبا ترین آنها در این غزل است. حضرت حافظ به شیرینی بیان میدارد که چگونه روز الست آدمی را به مستی از خواب بیدار کرده اند و جز باده چیزی بر او عرضه نکرده اند. باده شبگیری که زمان الست بر او تحفه کرده اند همان فریاد” قالوا بلی ” میتواند باشد که از شدت عشق به محبوب او را به مقام تسلیم (بیت ششم) رسانده است. و این راه نه راهی است که حافظ به تنهایی در آن گام نهاده است، بلکه ای بسا انسانهای پاک سرشتی که چون حافظ از جلوه گری های محبوب مست گشته و قید هر نام و رنگی را زده اند.